زنداني سياسي(6)
84/12/28انگار اساتيدي براي من پيداكرده بود.گفتم: نتيچه چه شد.گفت: چه شانسي داري انگار كارت داره رديف ميشه، تونستم برات درمورد سياست نوين به قول خودت يه بيكار رو پيدا كنم، نمي دوني عشق اين كاراست. فعلا كه دوتا از استادات مشخص شدن، تاريخ رو خودم و سياست كشورهم همين پسره به تو درس ميده. من دوست پزشك يا همون طبيب ندارم، اما شايد تا فردا كسي رو پيدا كردم. بين صحبت هايش ناگهان صداي عجيبي آمد بسيار ترسيده بودم كه وسيله اي را ازجيب اش در آورد، به او گفتم: اين ديگر چيست؟ پاسخ داد: اين مبايله، اين وسيله اي است كه مي شه باش از فاصله زياد با مردم ارتباط برقرار كرد. توضح اش كامل بود؟؟؟ هيچ جيز نفهميده بودم ولي گفتم:بله مفهوم ساده اي داشت.
ناگهان دكمه اي زد و شروع به خواندن متني كرد: آزادي روزنامه نگار بزرگ ايراني اكبر گنجي پس از 6 سال را به شما تبريك مي گويم .به اميد آن روز كه ديگر زنداني سياسيي در هيچ زندان جهان نباشد. به اميد آن روز.
ادامه مطلب
به اميد آن روز
مانیفست
84/12/26به نام يزدان پاك
با سلام
امروز اين وبلاگ وارد گروه ها مي شه به خاطر اين موضوع و كم داشت يك مطلب مجبور شدم مانيفست يا هدف وبلاگ را بنويسم.
داين وبلاگ داستان زندگي فردي به نام حاج رضا است كه به خاطر مضوعي از 1000 سال پيش به زمان حال مي آ يد وپيشرفت ها و دتغيرات اين زمان را نظره مي كند. در زمان حال با يكي از نوادگانش به نام محمد رضا متقي آشنا مي شود. محد ضا در حال گرفتن فوق ليسانس تاري است.با كلنجار هاي زياد او قبول مي كند كه حاج رضا را در خانه اش بماند. حاج رضا از او درخاست مي كند كه اساتيدي برايش بگيرد تا بتواند با اضاع زمان خود را وقف دهد محمد رضا نيز قبول مي كند.
اين داستان به قلم خودم است. بخش اول آن كه گذر از دريچه فرداست شامل فصل اول سخن اول، فصل دوم ورود به دريچه فردا، فصل سوم تعجب يا وحشت ، فصل چهارم پناهگاه و فصل پنجم انگار راستي راستي نام دارد.
بخش اول اين داستان به پايان رسيده است و از فردا بخش دوم آن شروع مي شود.
با تشكر
سيد محمد رضا متقي
25/12/1384
انگار راستي راستي(5)
84/12/22گفت: امكان نداره نمي ذارم اينجابموني... مگه اينجا شهر هرته... اگرحتام بذارم. تو مي خواي جواب صاب خونه را بدي... اصلا امكان نداره.
نگاهي به او كردم وگفتم: يعني دوست داري جدت در سير درشكگان بخوابد؟؟؟ غيرتت را شكر.
چند لحظه تاملي كرد وگفت: چی !!!!! در سیر درشکگان؟ آهان فهمیدم. این قدرام كه فکر می کنی بي غيرت نيستم
ادامه مطلب
پناهگاه (4)
84/12/20به لطف ايزد يكتا انگار باورش شده بود ولي براي اطمينان بيشتر از او پرسيدم: آيا باورت شده يا نه. گفت: چي بگم اگر جاي من بودي باورت مي شد يا نه.
سوال سختي بود، مطمئن بودم كه باورم نمي شد ولي براي اينكه اطمينانش را به خود بيشتر كنم گفتم: با اين همه دليل چرا نبايد باورم شود. نگاهي به من كرد و گفت: نمي دونم، مه و خورشيد و فلك در كارند كه منم داستانت را باور كنم...
ادامه مطلب
تعجب يا وحشت(3)
84/12/18بسيار خوشحال بودم كه نسلي ازمن بر جاي مانده، ولي نمي دانستم چرا او از حال رفته بود.
بالاخره او رابه شكلي وارد خانه اش كردم كه كسي چيزي نفهمد
مي خواستم برايش آب بياورم ولي هرچه به دنبال حوضچه اي گشتم، نيافتم ، پس منتظر ماندم تا به هوش بيايد.
بعد از دقايق بسيار او به هوش آمد، ولي همان كه به من نگاه كرد دوباره
ازحال رفت.....
ادامه مطلب
ورود به دريچه فردا(2)
84/12/17به هوش آمدم.خود را در ميان مردماني ديدم كه دور من جمع شده اند. يكي از جمع گفت: محمد رضا چرا خودت اين شكلي كردي، يراي پايان نانه ات هست.
گفتم: نام من حمدرضا نيست بلكه رضا است.گفت: قاطي كردي .
مفهوم حرفش را نفهميدم ولي سرم را به علامت رضايت تكان دادم .او هم زد زير خنده وبعد ادامه داد:تو كه قاطي كردي ، مي رسونمت خونه تا بلايي سر خودت نيوردي .بعد از چند لحظه تبسمي كرد و گفت: واقعا قشنگ خودت پير كردي يا.
او مرا سوار درشكه اي بي اسب كرد وبا سرعت به طرف شهر حركت كرد ....
ادامه مطلب
سخن اول(1)
84/12/14
بنده حقير توانايي اين را ندارم كه بدانم شما مذكر هستيد يا مؤنث، ولي هرچه هستيد بنده آن بزرگوار عظيم، كردگار يگانه بوده پس درود برشما باد.
مي خواستم داستان زندگي خود را براي شماتعريف كنم
داستان زندگي من اين است كه كه مرا به نزد حاكم بزرگ وعبر قدرت شاه محمود براي ساخت داروي فرستادند.
درقصر حاكم كسي راديدم به نام خواجه جواد كه استاد كيميا بود...
ادامه مطلب

