تبليغاتX
روزگار من
  بنياد باران برگزار مي‌‏كند؛نشست"جنبش مشروطه و تحولات ادبي دوران جديد
ادامه مطلب
 
:مراسم بزرگداشت احمد شاملو كه قرار بود به دعوت كانون نویسندگان ایران روز چهارشنبه در مزار او برگزار شود، با حضور ماموران برهم خورد.
ادامه مطلب
 
سيدعطالله مهاجراني

مكتوب:با بار شیشه از راهی می گذشت، مامور راهداری با چماقش قایم روی بار کوبید و گفت" چه داری؟" جواب داد؛ اگر یک چماق دیگر بزنی هیچ ندارم! داستان تحول اقتصادی و پرداخت 90 هزار میلیارد تومان یارانه همان چماق یا چوب دوم است که قایم بر ملاج اقتصاد ما خواهد خورد


ادامه مطلب
 
    باز هم خوابم نمي آيد
                                نمي دانم چرا؟
حرفحايم در گلو پوسيده شد
گريه ها بيتاب تر
                    مي تازدم
خسته تر
            افسرده تر
                          فرياد ها
            ***
باد ها  غران
               زمين بي خوابتر
برگها ريزان
             خزان بيتاب تر
ديده ها لرزان
                  نگاه ابر خيس
حسرت رفتن
                عبوري بي مسير
              ***
حرف حرفم،
               رج رج شعرم
                              به يغما مي رود
چشمه هاي شعر من
                           از آب سير
لحظه ها
           از پي گذر ها مي كنند
اي خدا
         بيدار ماندم
                        اي دريغ....!
(شاعر: سيد محمد رضا متقي)
 

86/09/09

ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم

ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

 

كسي را پرواي ما نبود.

در دور دست مردي را به دار آويختند :

كسي به تماشا سر برنداشت

 

ما نشستيم و گريستيم

ما با فريادي

از قالب خود بر آمديم .

احمد شاملو

 

86/09/08

اي صبح، اي بشارت فرياد!

امشب، خروس را

در آستان آمدنت سر بريده اند!

ه.الف.سایه

 
شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

((به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

                   که بر جنگ ))

((قیصر امین پور))

 

 

صدای زوزه ی باد

نگاه خسته ی من را

از اتاق خالی بی روح

دزدید

و صدای شیونی

از دور

قلب خسته مرا

مثل شاخه های بید

لرزاند

گریه ی ابری سیاه

صدای شر شر باران

تق تق قطره ی آب

که رو ناودون

می ریخت

((از خودم))


ادامه مطلب
 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش ازخشم گلگون بود

ودستانش به زیرپوششی ازگرد پنهان بود

ولی آخرکلاسی ها ،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

خسرو گل سرخی


ادامه مطلب
 

افسوس

86/08/15

                                                                       هفت روز گذشت

دیر شد افسوس

       دیر شد!

شعر، ما را نا تمام انداخت

                         رفت!

آینه ها ناگهان زنگار بست

قصه شعر ما ناتمام افتاد

                       رفت!


ادامه مطلب
 

نمی دونم که مستم یا که هشیارم

نمی دونم که خوابم یا که بیدارم

نی دونی تواین بی درمونی انسان

چه بی یارم، چه بی یارم، چه بی یارم

قصه های غصه هام رو هیچکی تو دنیا نخونده

زندگی مون زندون حرفای ناب دنیا بوده

مرگ این حنجره های خسته رو هیچکی تو قصه ها نگفته

از خودم


ادامه مطلب
 

سه شنبه

86/08/08

در گذشت قیصر امین پور  را به همه جامعه ادبی کشور تسلیت عرض می کنم

سه شنبه؛

چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه ؛

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه؛

چه سنگین! چه سخت، فرسخ به فرسخ!

سه شنبه

خدا کوه را آفریده!

 
آری چنین بود که در یاد آفتاب/آبی به حوض خشک خانه نمی دهند

وانگاه که ماهیان تنگ شکسته بر زمین /دل بر کرانه دریای دل نمی دهند

خودم

 

ره نامه

86/06/31

ما را به شب سیاه بفروخته اند

در شام سیه ،پر بال ما دوخته اند

 

آتش به می، می بهمی آتش عشق

ما را به هزار می افروخته اند

 

نی نامه ی ما نامه ی دل بوده و بس

آخر ز دل است، ناله از دل بوده و بس

 

 

ما راه خلاص از شب آموخته ایم

بر بند پر و بال آتش افروخته ایم

 

آتش که همی راز جهان بود مرا

چون راه رها بود همی راه مرا

 

ما را به ره خویش شروعی دادیم

تاخر ز ره ظلم رهایی یابیم

 

 

 

 

هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
 زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي
روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولي از زوزه هاي باد پيداست
 كه شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده هاي برفها ، باد
 روان بر بالهاي باد ، باران
 درون كلبه ي بي روزن شب
 شب توفاني سرد زمستان

م.امید


ادامه مطلب
 

86/06/21
در کوچه سار شب

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده سر نمی زند

یکی زه شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در صحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گزر گهی ست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند!

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سابه داردو نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

ه.الف.سایه

 

86/06/20
دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب ! آخر درد من یکی دوتا نیست . با وجود اینهمه بد بختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را ((چپ)) آفریده است !؟دخترم همه چیز رو دوتا می بینه!

ارباب پر خاش کرد که بدبخت ! چهل ساله نان مرا زهر مار می کنی ! مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم ((چپ)) است

گفت چرا ارباب.. اما.. چیزی که هست ُ دختر شما همه ی خوشبختی ها رو ((دوتا)) می بینه... ولی دختر من این همه بد بختی رو

کارو

 

سرپا اگر زرد وپژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ام

 

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است، آوده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

 

اگر دشنه ی دشمنان گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

 

گواهی دهید اینک گواه:

همین زخم هایی که نشمرده ایم!

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری سه سر برده ایم

 

(قیصر امین پور)

 

 

با برگ

86/05/02

حریق خزان بود!فریدون مشیری

 

همه برگها آتش سرخ،

همه شاخه ها شعله ی زرد

درختان ، همه دود پیچان به تاراج باد!

وبرگی که می سوخت، می ریخت و می مرد

وجامی _ سزاوار چندین هزار آفرین-

که بر سنگ می خورد!

 

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست.

و باد غریب

عبوس، از بر شاخه ها می گذشت،

و سر در پی برگ ها می گذاشت.

 

فضا را، صدای غم آلود برگی، که فریاد می زد،

و برگی که دشنام می داد،

و برگی که پیغام  گنگی که به لب داشت

لبریز می کرد.

 

(فریدون مشیری)

(متن کامل شعر در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
 

کتاب

86/05/01

یغما گلرویی

مسخ کافکا رو رها کن ! فرصت آلبرت کامو نیست

 

دیگه تو تموم دنیا هیچ کسی شبیه تو نیست!

 

نه هینگوی نه بورخس، نه میشل فوکو، نه الوار

 

دنبال یک لفمه نون  باش! دست از این آدما بردار

 

ایزابل آلنده بسه! بسه آنگلس فالاچی!

 

آخه تو می خوای که دنیا ر دگرگون کنی باچی؟1

 

عاشق هری پاتر باش ! که رکوردا رو شکسته

 

این روزا هرکی برنده س ، درس جادوگری خونده

 

 

متن کامل شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 

 

هوشنگ ابتهاج

 نگاه كن...     

 هنوز آن بلند دور

آن سپيده آن شكوفه زار،

 انفجارنور كهرباي آرزوست...

سپيده اي كه  جان آدمي هماره در هواي اوست

 به يك نفس در آن زلال، دم زدن

سزد اگر هزار باربيفتي از نشيب راه وباز رو نهي بدان فراز...

 چه فكر مي كني؟

 جهان چو آبگينه شكسته است

كه سرو راست هم دراو خميده مي نمايدت...

چنان نشسته در كمين دره هاي اين غروب تنگ

كه راه بسته مي نمايدت...

زمان بيكرانه رابا شمار گام عمر ما مسنج...

 به پاي او دمي است اين درنگ ورنج...

بسان رود كه درنشيب دره سربه سنگ مي زند رونده باش

اميد هيچ معجزي زمرده نيست زده باش...

 ابتهاج(ه.الف.سايه)  

    

 

 

لاله ای می سوزد در باد

ماهیان می میرند از تشنگی

زندگی سختست باری یار

از نگاه اول نوزاد

که دنیا را، وارونه می بیند

تا نگاه آخر پیری

که گیتی را وارونه در وارونه می بیند

 

در فراز انفجار یک بمب

در کنار نغمه ی دعوا

در میان یک قفس ، زنجیر برپا

در میان جنگل آتش

در کنار بردگانی زنگی

ایستاده بر این تقدس گاه مرگ

در ورای این دل بی رحم انسانی

می روید گلی زرد، گل نفرت

 

نفرت از بمب، نفرت از دعوا

نفرت از این بردگی، نفرت از تسلیط ها

 

زندگی سخت باری یار

از نگاه اول نوزاد

که دنیا را وارونه می بیند

تا نگاه آخر پیری

که گیتی را وارونه در وارونه می بیند

M_r_m

 

شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است

زباغ لاله خبر های داغ بسیار است

 

در این کرانه که باران داغ می بارد

به چشم ما گل بی داغ کمتر از خار است

 

گناه اول ما افتتاح پنچره بود

گناه دیگر ما انهدام دیوار است

 

 خوشا اشاعه  خورشید در بسیط زمین

صدور نور به هر جا که آسمان تار است

 

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید

مکان وعده ما زیر ساییه دار است

 

(قیصر امین پور)

 

خبر

بابا روزنامه فروش! خبر چیه؟

تیتر روزنامه ی شعلور چیه؟

مگه هم صدایی آزاد نشوده

پس دیگه این گاز اشکاور چیه؟

 

چرا روزنامه ها لالن دوباره؟

چرا بردگی تمومی نداره!

مگه خورشی نیومد به دنیامون،

پس چرا از آسمون خون می باره؟

 

نگو انتشار آزاد خبر ممنوعه!

نگو اجتماع بیش از دونفر ممنوعه!

خبرات داد بزن! نترس از این که  بشنون،

داد زدن تو شهر آدمای کر ممنوعه!

 

بابا روزنامه فروش ! حرفی بزن!

خبرای داغت بگو به من!

بگو دیشب توی آتیش جنون،

همه پروانه ها خاکستر شدن!

 

بگو میدون توی خون شناوره!

بگو فرش کوچه از کبوتره

داد بزن! از خود بیداری بگو!

نذار این محله خوابش ببره!

 

نگو انتشار آزاد خبر ممنوعه!

نگو اجتماع بیش از دونفر ممنوعه!

خبرات داد بزن! نترس از این که  بشنون،

داد زدن تو شهر آدمای کر ممنوعه!

ی.گ

 

 

 

مترسک

86/04/16

یک بار به مترسکی گفتم ((لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.)) گفت((لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم.))

دمی اندیشیدم و گفتم ((درست است؛ چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.))

گفت ((فقط کسانی که تن  شان از کاه پور شده باشد این لذت را می شناسند.))

آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

( پیامبر ودیوانه ـ جبران خلیل جبران)

 

روزمادر

86/04/14

 

اگر یکه باشی به نام آوری

اگر مهر باشی به روشن گری

اگر روزگاری تو را بر نهند

نگین حکومت در انگشتری

دو صد هشمت آن چنانی تو را

نیرزد به یک لحظه بی مادری

 

 
صدای بی صدا آخر به دونبال تو می گردد،

چسان چشمان نابینا که خورشیدی بر اندام فلک دارند به دونبال تو می گردد

صدای بی صدا اکنون به گوش خلق می آید

نگاه نانگاهی ها به چشم ما نمی آید

کسانی راکه گه در پوشش ، کفن بر قامتان دارند

می شویند دستان گنه آلود خود با خون ملت

 من و ما هاسلام اش را نمی خواهیم

ترانه نیست بلکه ناقوس مرگ است در اندام به هم پیچیده لاله

 ولی آخر به قول مهدی امید

{{سلامت را نمی خواهد، پاسخ گفت: سرها در گریبان است}}

{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{شعر از خودم}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}